سلام كبوتر سفيدم
مي خواهم قصه ي دل داغدارم را برايت زمزمه كنم
كبوتر سفيدم
تو مرا خوب مي شناسي
آن روزرا به ياد مي آوري كه حرف ( آ ) را به تو ياد دادم وتو با آن دستان كوچكت
چه زيبا آن را نوشتي و براي آن حرف زيبا مثالي خواستي ومن كلمه آزادي را برايت
مثال زدم واز تو خواستم كلمه آزادي را هجي كني و آن را بنويسي وتو حرف حرف
آن را هجي كردي وآن را با گچي سفيد بر روي تابلوي سياه كلاسمان نوشتي
و من تو را در آغوش كشيدم و بوسيدم ودر گوشت كلمه آزادي را نجوا كردم
آن روز نمي دانستم كه كلمه اي را به تو ياد دادم كه شايد جانت را از تو بگيرد
سالي بعد براي تو كلمه آزادي را تعريف كردم و تو سراپا گوش مي دادي و تو با
خوش حالي دستان كوچكت را بالا بردي و گفتي من ياد گرفتم و چه زيبا برايم
باز گو كردي و نمره ي بيست را از من گرفتي
و امروز تو كودك ديروز من مي خواستي آزادي را در كوچه و خيابان هاي شهر
تجربه كني و به دنبال پيدا كردن آن كلمه ي زيبا بودي اما تو را گستاخ خواندند
وشيريني آن بيست را به كام تو خون كردند مي خواستي كلمه ي آزادي را
به زبان بياوري اما بي رحمانه بر دهانت كوبيدند مي خواستي كلمه آزادي را
با انگشتانت اشاره كني بي رحمانه بر دستانت كوبيدند فرياد زدي مي خواهم
آزادي را ببينم چشمانت رااز حدقه بيرون آوردند كلمه ي آزادي را از جان فرياد زدي
جانت را گرفتند آخر مگر تو چه مي خواستي كه اينگونه خصمانه تو را خاموش كردند
فرزندم امروز معلم تو داغدار صدها دانش آموز از دست رفته اش است امروز معلم
تو سياه پوش توست وتا گرفتن انتقام خون پاك تو خاموش نخواهد ماند
كودك ديروزم اكنون تو آشيانه ات را ترك كرده اي و من هنوز در اين لانه ي ذلت بار
مانده ام وتو آزادي را با تمام وجود فهميدي وبراي رسيدن به آن پر كشيدي و من
بايد با اين خاكيان بمانم با دلي سوخته وآهي پر از غم از دست دادنت
من از خود شرمگينم كه تو رفتي ومن هنوز هستم
امروز من از خود بيزارم كه چگونه كلمه اي را به تو ياد دادم كه تو حتي اجازه ي
بيانش را هم نداشتي
من ديگر معلم نيستم
آخر چگونه درس آزادي را بدهم اما بگويم آنرا ياد نگيريد
من ديگر معلم نيستم
چگونه آزادي را تعريف كنم اما مثالي برايش نداشته باشم
من ديگر معلم نيستم
من ديگر معلم نيستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!